" ✅سیگارت را پکی عمیق میزنی، چنان که صدای نفست کش میآید. چشمانت ریز میشوند. چند سانتیمتری آنطرف تر از صورت من، به نقطهای خیره مانده ای. سیگار لای انگشتانت میلرزد. انگشتانت همیشه میلرزند؛ دوست دارم. ثانیههایی که میگذرند را به این فکر میگذرانم که چقدر حرفهایت را دوست دارم. در بالکن باغ خانه ات که تازه از باران خیس خورده روی صندلیهای فلزی سفید رنگ نشسته ایم. باران هنوز بند نیامده. دانه دانه پایین میآید. مثل دانههای آب که از موهای خیس تو بریزند آنوقت که از حمام بیرون میآیی. بوی نم و سیگار که مخلوط میشود، یاد خیلی چیزها میافتم. چیزهایی که خیلی دوستشان دارم و وقتی یادشان میافتم، ته دلم آرام میلرزد؛ اما نمیدانم چیستند. تو معتقدی اینها خاطرات زندگیهای گذشته ی منند که حافظه ی جسم فعلیم اجازه ی فعّال کردنشان را ندارد. این را هم قشنگ میگویی. اصلا همه چیز را قشنگ میگویی. میان لبهایت سوراخ کوچکی باز میشود و همانطور که به پشت سر من خیره ماندهای و هر از گاهی پلک میزنی، دود سیگار را بیرون میدهی، آنطور که انگار خاطراتی که دلت نمیخواهد هرگز به یادشان بیاوری را به دور دستهای دنیا فوت کرده باشی . عمیق، آرام، سنگین.
فکر میکنم چه خوبست که باران که میآید تو هم هستی . که باران و تو در بالکن باغ خانه ات کنار هم، هستید و من هم پیشتان. که تمام اینها با هم، لرزش انگشتان تو هم هنوز هست. اینها همه برای من یعنی تپیدن قلب زندگی . یعنی لرزش شیرینی که جایی در تاریکترین نقطه ی وجودم از رفت و آمد خاطرات زندگیهای گذشتهام به وجود میآید. به دودهای در حال مرگ که دور میشوند نگاه که میکنم، به این فکر میکنم که تو هم حتما بخشی از زندگیهای گذشته ی من بوده ای. بخشی از دانه دانه شان. بخشی که در هر زندگی، جایی، زیر باران با من سیگار کشیده و از همه چیز حرف زده. شک ندارم. شاید این لرزهها هم مال همین باشد. لرزهای درون من و لرزههای داستان تو.
صدای چک چک بارانی که دارد میرود تا به محلّههای دیگر رسیدگی کند را قطع میکنی : "میدونی؟ ما آدما تفکراتمون رو باور میکنیم. همشونو. بدون هیچ سوال یا چون و چرایی. یعنی هرچی به ذهنمون میرسه رو به عنوان یه حقیقت میپذیریم. اینطوری میشه که دنیای هر کسی ساخته ی توهم شخصیش میشه. مثلا ممکنه الان مش حسن (باغبان باغ خانه ات) وقتی خودشو با امثال من و تو مقایسه کنه فک کنه که آدم بدبختیه، یا فک کنه که آدم قابل احترامی نیست. مش حسن اینو باور میکنه. یعنی اصلا سوال نیست براش. حقیقته. یه حقیقته که دوستش نداره. بعد روی این حقیقت حرکت میکنه، رفتار میکنه، و روابط اجتماییشو شکل میده. خود به خود با رفتاری که بر اساس این باور انجام میده، باعث میشه دیگران عکسالعملهایی انجام بدن که تصویر مش حسن از خودش رو تایید میکنه. یعنی بیشتر وقتا همینطور پیش میره ماجرا. یا مثلا من نوعی فک میکنم که من آدم انسان دوستیم و هر موقع بحث حقوق انسانی پیش میاد، یقه ی همه رو بدرم که حرف من درسته. این در حالیه که تصویر بقیه از من یه آدمیه که اصلا حقوق دیگران رو رعایت نمیکنه، ولی خودم اینو نمیفهمم، چون افکار خودم در این مورد که من آدم انسان دوستیم رو باور کردم. بدون چون و چرا. سناریوها متفاوتن. با پیش زمینهها و پس زمینههای مختلف. ولی همشون به یه سمت اشاره دارن."
هنوز دارم نگاهت میکنم. چقدر تو فکر میکنی . چقدر این فکر کردنی که این همه پریشانت میکند تو را زیبا میکند. آنقدر پریشان میشوی که موهایت هم ژولیده میشوند. چه رازی داری تو، که اینقدر دوست داشتنی اما دست نیافتنیت میکند؟
سرم را آهسته روی لبه ی پشتی فلزی صندلی میگذارم و در آرامشی که این لحظهها در وجودم نفس میکشند، چشمانم را روی هم میگذارم تا زیبائی همه چیز با تو بودن را بیشتر به درونم بکشم. "ما آدما موجودات عجیبی هستیم. یه طوری انگار هممون زاده ی یه توهمیم. مثل اینکه اصلا وجود نداشته باشیم؛ فقط یکی باور کرده باشه که ما وجود داریم و اینطوری باشه که ما توی یه جایی که اونم وجود خارجی نداره، در نیستی خودمون به زندگی ادامه میدیم." خیلی متوجّه ی معنی صحبتهایت نمیشوم، اما از اینکه اینقدر عمیق حرف میزنی و کلماتت را مثل همان دود سیگار بیرون میدهی که انگار بروند و دیگر بر نگردند، خیلی خوشم میآید. در تاریکی پشت پلکهایم لبخند میزنم و به این فکر میروم که آیا در زندگی بعدی، تو را و این لحظههای نازنین را به خاطر خواهم آورد یا باز هم تنها چیزی که ازشان میماند، لرزشهای مشترک میان من و تو خواهد بود. سیگارت را پکی عمیق میزنی، چنان که صدای نفست تایی ابد کش میآید. "
پریسا
۰۱.۱۰.۲۰۱۳
۱:۴۰ شب
وین
