Montag, 30. September 2013

" ✅سیگارت را پکی عمیق میزنی، چنان که صدای نفست کش می‌‌آید. چشمانت ریز می‌‌شوند. چند سانتیمتری آنطرف تر از صورت من، به نقطه‌ای خیره مانده ای. سیگار لای انگشتانت می‌‌لرزد. انگشتانت همیشه می‌‌لرزند؛ دوست دارم. ثانیه‌هایی‌ که می‌‌گذرند را به این فکر می‌‌گذرانم که چقدر حرفهایت را دوست دارم. در بالکن باغ خانه ‌ات که تازه از باران خیس خورده روی صندلی‌های فلزی سفید رنگ نشسته ایم. باران هنوز بند نیامده. دانه دانه پایین می‌‌آید. مثل دانه‌های آب که از موهای خیس تو بریزند آنوقت که از حمام بیرون می‌‌آیی. بوی نم و سیگار که مخلوط می‌‌شود، یاد خیلی‌ چیزها می‌‌افتم. چیزهایی که خیلی‌ دوستشان دارم و وقتی‌ یادشان می‌‌افتم، ته دلم آرام می‌‌لرزد؛ اما نمیدانم چیستند. تو معتقدی اینها خاطرات زندگیهای گذشته ی منند که حافظه ی جسم فعلیم اجازه ی فعّال کردنشان را ندارد. این را هم قشنگ می‌‌گویی. اصلا همه چیز را قشنگ می‌‌گویی. میان لبهایت سوراخ کوچکی باز میشود و همانطور که به پشت سر من خیره مانده‌ای و هر از گاهی‌ پلک می‌‌زنی‌، دود سیگار را بیرون میدهی‌، آنطور که انگار خاطراتی که دلت نمیخواهد هرگز به یادشان بیاوری را به دور دست‌های دنیا فوت کرده باشی‌ . عمیق، آرام، سنگین.
فکر می‌‌کنم چه خوبست که باران که می‌‌آید تو هم هستی‌ . که باران و تو در بالکن باغ خانه ‌ات کنار هم، هستید و من هم پیشتان. که تمام اینها با هم، لرزش انگشتان تو هم هنوز هست. اینها همه برای من یعنی‌ تپیدن قلب زندگی‌ . یعنی‌ لرزش شیرینی‌ که جایی‌ در تاریکترین نقطه ی وجودم از رفت و آمد خاطرات زندگی‌‌های گذشته‌ام به وجود می‌‌آید. به دودهای در حال مرگ که دور می‌‌شوند نگاه که می‌کنم، به این فکر می‌کنم که تو هم حتما بخشی از زندگی‌‌های گذشته ی من بوده ای. بخشی از دانه دانه شان. بخشی که در هر زندگی‌، جایی‌، زیر باران با من سیگار کشیده و از همه چیز حرف زده. شک ندارم. شاید این لرزه‌ها هم مال همین باشد. لرزهای درون من و لرزه‌های داستان تو. 
صدای چک چک بارانی که دارد میرود تا به محلّه‌های دیگر رسیدگی کند را قطع می‌‌کنی‌ : "میدونی؟ ما آدما تفکراتمون رو باور می‌کنیم. همشونو. بدون هیچ سوال یا چون و چرایی. یعنی‌ هرچی‌ به ذهنمون میرسه رو به عنوان یه حقیقت می‌‌پذیریم. اینطوری میشه که دنیای هر کسی‌ ساخته ی توهم شخصیش می‌شه. مثلا ممکنه الان مش حسن (باغبان باغ خانه ‌ات) وقتی‌ خودشو با امثال من و تو مقایسه کنه فک کنه که آدم بدبختیه، یا فک کنه که آدم قابل احترامی نیست. مش حسن اینو باور می‌کنه. یعنی‌ اصلا سوال نیست براش. حقیقته. یه حقیقته که دوستش نداره. بعد روی این حقیقت حرکت می‌کنه، رفتار میکنه، و روابط اجتماییشو شکل میده. خود به خود با رفتاری که بر اساس این باور انجام میده، باعث میشه دیگران عکس‌العمل‌هایی‌ انجام بدن که تصویر مش حسن از خودش رو تایید میکنه. یعنی‌ بیشتر وقتا همینطور پیش میره ماجرا. یا مثلا من نوعی فک می‌کنم که من آدم انسان دوستیم و هر موقع بحث حقوق انسانی‌ پیش میاد، یقه ی همه رو بدرم که حرف من درسته. این در حالیه که تصویر بقیه از من یه آدمیه که اصلا حقوق دیگران رو رعایت نمیکنه، ولی‌ خودم اینو نمی‌فهمم، چون افکار خودم در این مورد که من آدم انسان دوستیم رو باور کردم. بدون چون و چرا. سناریو‌ها متفاوتن. با پیش زمینه‌ها و پس زمینه‌های مختلف. ولی‌ همشون به یه سمت اشاره دارن."
هنوز دارم نگاهت می‌‌کنم. چقدر تو فکر میکنی‌ . چقدر این فکر کردنی که این همه پریشانت می‌‌کند تو را زیبا می‌‌کند. آنقدر پریشان میشوی که موهایت هم ژولیده می‌‌شوند. چه رازی‌ داری تو، که اینقدر دوست داشتنی اما دست نیافتنیت می‌کند؟
سرم را آهسته روی لبه ی پشتی‌ فلزی صندلی‌ می‌‌گذارم و در آرامشی که این لحظه‌ها در وجودم نفس می‌‌کشند، چشمانم را روی هم می‌‌گذارم تا زیبائی همه چیز با تو بودن را بیشتر به درونم بکشم. "ما آدما موجودات عجیبی‌ هستیم. یه طوری انگار هممون زاده ی یه توهمیم. مثل اینکه اصلا وجود نداشته باشیم؛ فقط یکی‌ باور کرده باشه که ما وجود داریم و اینطوری باشه که ما توی یه جایی‌ که اونم وجود خارجی‌ نداره، در نیستی‌ خودمون به زندگی‌ ادامه میدیم." خیلی‌ متوجّه ی معنی‌ صحبتهایت نمیشوم، اما از اینکه اینقدر عمیق حرف میزنی و کلماتت را مثل همان دود سیگار بیرون میدهی‌ که انگار بروند و دیگر بر نگردند، خیلی‌ خوشم می‌‌آید. در تاریکی‌ پشت پلک‌هایم لبخند میزنم و به این فکر می‌‌روم که آیا در زندگی‌ بعدی، تو را و این لحظه‌های نازنین را به خاطر خواهم آورد یا باز هم تنها چیزی که ازشان می‌‌ماند، لرزش‌های مشترک میان من و تو خواهد بود. سیگارت را پکی عمیق میزنی، چنان که صدای نفست تایی ابد کش می‌‌آید. "
پریسا 
۰۱.۱۰.۲۰۱۳
۱:۴۰ شب
وین

Sonntag, 29. September 2013

فنجان قهوه

فنجان قهوه خیلی‌ حرف دارد که بزند. آن موقع که هنوز به نوشیدنش آغاز نکرده ایم، سیگار می‌‌کشد و عمیق به دور دستها خیره می‌‌شود و بعد از آنکه نوشیدنمان تمام می‌‌شود، پیش از آنکه به فعال گرفتن آغاز کند، نعشه ی نعشه به گوشه‌ای لم می‌‌دهد و احساس می‌‌کند که هدر رفته، مثل زن هرزه‌‌ای که پس از هم آغوشی به فکر رفته باشد. بعد از این، با صداقتی خالص فالمان را می‌گیرد بی‌ آنکه هیچ سود و منفعتی برایش داشته باشد. فنجان قهوه حرف زیاد دارد. می‌سوزد و میسازد. لب به لب می‌‌دهد به آنکه بخواهد. پر می‌‌شود؛ خالی‌ میشود؛ بی‌ هیچ اختیاری از خودش؛ و حرفهای بسیاری را میشنود؛ رازهای بسیاری را؛ و لب به سخن نمی گشاید. رازدار خوبیست. گوش شنوای خوبی هم. اصلا خوب که فکر کنی‌ میبینی‌ که فنجان قهوه، بهترین همدم دنیاست. بهترین دوست. کاش میشد فقط کمی‌ از غم ذاتیش، از اندوه ناپیدای که در نقش و گٔل زیبایش پنهان شده کم کرد. غم عجیبی‌ دارد این فنجان قهوه. طفلک خیلی‌ حرف برای گفتن دارد، اما رازداریش زبانش را بسته است.

جا مانده

سیاه است. صحنه سیاه است و بعد از لحظاتی، سر انگشتانی از می‌ا‌ن سیاهی پدیدار می‌‌شوند. انگشتانی ظریف که سیاهی را که اکنون معلوم شده که مه‌ است کنار میزند. سیاهی کم کم به خاکستری روشن میرود و مه‌ پدیدار می‌‌شود. پشت انگشتان، توی پدیدار می‌‌شوی. اولین چیزی که خاطرت می‌‌آید این است که داری بلند بلند حرف میزانی‌ و گلویت از بغضی که مثل نارنجک جایی‌ می‌ا‌ن حلقت گیر کرده، درد می‌کند. نمیدانی این حالت بابت چیست، اما صدای خودت راا می‌شنوی که داری به کسی‌ شکوه میکنی‌. شکایت میکنی‌. اما کسی‌ نیست. به هر طرف بر می‌‌گردی و به حرفهایت ادامه می‌‌دهی‌ . در و دیوار سکوت کرده اند. انگار که نخواهند خودشان راا در مشکل توی با دیگری داخل کنند، خودشان راا به این راه زده اند که در و دیواری بیش نیستند؛ اما تو می‌‌دانی‌ که خوب میشنوند و خوب هم حواسشان هست. صدای خودت راا می‌‌شنوی. کلمات از دهانت خارج می‌‌شوند، به توری که خود به خود زائیده شوند، اما توی که مأ`لوم نیست از کجا داری همه چیز راا نظاره میکنی‌، دانه به دانه ی کلمات راا می‌‌سنجی، وزن می‌‌کنی‌، و در می‌ا‌ن مکث غیر قابل اندازه ی میانشان، به دانه دانه‌شان نگاهی‌ بی‌ اطمینان می‌‌اندازی. فکر میکنی‌ که آیا خودت اینها راا می‌‌گویی یا خودشان دارند حرفشان راا میزنند. ماسلن اینطور که کلمات خودشان دست به یکی‌ کرده باشند و به حالت اعتراض از دهان توی حرفشان راا بزنند و خارج شوند. اینطور که توی برای لحظاتی به یک جعبه ی گویا، چیزی شبیه به تلویزیون، تبدیل شده باشی‌ و کلمات از طریق توی جان بگیرند و دیالوگی که پشت سر توی به صورت پنهانی‌ آماده کرده بودند راا بیافرینند. یک توری مثل اینکه تو طلسم شده باشی‌. طلسم کلمات. یک حمصهین چیزی. یکباره احساس میکنی‌ که به زمین چسبیده ای. انگار که سالها باشد کجا میخکوب شده باشی‌ در حالی‌ که زمان جلو می‌‌رود، همه چیز تغییر می‌‌کند و آدمها پیش میروند. احساس می‌‌کنی‌ از همه چیز دور شده ای. جای مانده ای. انگار که در صحرا از قافله ‌ات جای مانده باشی‌ و هیچ کجا راا نشناسی. جهت هم بی‌ جهت. فکر می‌‌کنی‌ چه شد که یکباره اینطور شد! که یکباره این همه سال اینجا مانده‌ای و خودت حواست نبوده. چه شد که این همه سال کلمات درونت ماندند یو ماندند آنقدر که طاقتشان طاق شد و طغیان کردند. دلت می‌‌خواهد فرار کنی‌. دلت می‌‌خواهد فرار کنی‌ به گذشته. به این زمانی‌ که هنوز قافله جایت نگذاشته بود. که هنوز یکجا نمانده بودی بی‌ خبر و مبهوت. دلت می‌‌خواهد برگردی به این وقتی‌ که کلمات افسارشن دست توی بود و نیازی نداشتی‌ به این فکر کنی‌ که آیا دیوارها و درها هم برایت نقش بازی کنند یا نه. به دستهایت نگاه میکنی‌. مه‌ کنار می‌‌زنند. مهی که انگار پشتش سبزه زاری نم خورده است که با طلوع خورشید می‌‌خواهد روشن شود؛ اما توی نمیبینیش. پاهایت خشکند. ریشه دوانده اند در زمین و التماس دستانت راا نظاره می‌‌کنند. درست مثل توی که در قیر غلیظ خواب آلودگی گیر کرده‌ای و خیل کلمات راا با گوش`هایت تماشا میکنی‌. حوصله ‌ات سر می‌‌رود. احساس می‌‌کنی‌ اگر قدری بیشتر ادامه پیدا کند، آیا دیوانه می‌‌شوی، آیا پرده راا می‌‌کشی‌ تایی همه چیز سیاه و تمام شود. کنترل راا برمیداری و با دکمه‌ای کانال راا عوض می‌‌کنی‌. خودت راا می‌‌بینی‌ که لباسی فاخر بر تان، لبخندی با متانت بر لب داری و در میهمانی شامی پر شکوه، لیوان شرابت راا به نشانه ی سلامتی به لیوانهای تعداد دیگری از آدهای متشخص مثل خودت می‌‌زنی‌ که لبخندهای با متانتی دارند. موسیقی با شکوهی نواخته می‌‌شود و گروهی از میهمانان، در حالیکه لبخند میزنند، به رقص والس مشغول می‌‌شوند. اینجا تیمارستان است. تیمارستان دنیا، که هر کس به تور انفرادی کانالهای خصوصی خودش راا عوض می‌‌کند بی‌ آنکه بقیه در جریان باشند. تیمارستنی که تمامی بیمارنش سخت در رنج از هزاران بیماری بی‌ علاجشان هستند و پشت لبخندهای با متانتشان، جایی‌، در مهی غلیظ پایشان به اعماق زمین میخ شده است و در حالیکه با در یو دیوار حرف میزنند، خودشان راا از بیرون خویش تماشا می‌‌کنند و دلشان به حال آنکه می‌‌بینند، می‌سوزد. 

Samstag, 28. September 2013

صدم‌های ثانیه

از ارتفاع می‌‌ترسم. احساس می‌‌کنم لبه ی هر بلندی‌ای که با ایستم، لحظه ی بعد میان زمین و آسمان در حال مرور کردن کّل زندگیم هستم و در همان صدم ثانیه‌هایی‌ که کش می‌‌آیند، به این فکر می‌‌کنم که چقدر وقت و فرصت راا بیهوده هدر داده‌ام و‌ای کاش می‌‌شد برگردم و از نوی تور دیگری شروع کنم. بلندی مرز باریکی می‌ا‌ن خواب یو بیداری برای من است. مرزی که با یک امتحان ساده شکسته می‌‌شود. به پایین خیره می‌‌شوم. نیمی از کاف پاهایم، پنجهاشان، روی پرتگاه آزادند و نیمه ی دیگر، پاشنه‌ها روز سنگ‌ها قفل شده اند. ناس‌هایم آرام است. به آرامی نفس‌های یک کودک که بعد از گریه ی پس از زایمان به خواب رفته باشد. منظّم، عمیق، با صدا. دستهایم از دود طرف بازن، و چشم‌هایم منظره ی پانورامای اطرافم راا تنها با گردش مردمک هاشان تماشا می‌‌کنند. همه چیز آرام است. آرام آرام، درست مثل بعد از مرگ. مثل این لحظه‌هایی‌ که می‌‌فهمی‌ حقیقت زندو بودنت چه بوده و تمام سوالهایت جوابشان هویدا میشود. از این آرامش‌هایی‌ که نسیب آدم زنده نمی‌‌شود. من اما همانقدر آرامم و در این سکوت مطلقی‌ که با روح ارتباط برقرار می‌‌کند، به این فکر می‌‌کنم که عشق چه قدرت عظیمی‌ به آدم می‌‌دهد. به اینکه اعتمادی که زاییده ی عاشق است چیزی شبیه به همان ایمان است. آدم را تکان نمی‌‌دهد، حتی اگر زمین و زمان به هم بیایند. توی پشت سر من ایستاده‌ای و دست‌هایت دور قفسه ی سینه ی من محکم حلقه شده اند. می‌‌دانم که توی از ارتفاع نمی‌ترسی. این را می‌‌دانم و همین اعتمادی که عشق به توی محکم‌ترین طنابش کرده است، پاشنه‌های من راا به سنگ‌های قلّه ی صخره میخ کردس است. صدای نفس‌هات در گوشم می‌‌وزد، و مو توججه می‌‌شوم که قالب‌هایمان با یک ریتم می‌‌زند؛ درست مثل قلب مادر و فرزندی که در شکمش رشد می‌‌کند. فکر می‌کنم، دو موجود که یکی‌ بودن راا با عشق تجربه می‌‌کنند، قالب‌هایشان هماهنگ می‌‌شود، حتی اگر هم خون و هم بند ناف نباشند. لبخند کمرنگی زیر پوستم می‌‌دود. لوپ‌هایم گرم میشوند و ناگهان چشمهایم روی نقطه‌ای ایست می‌‌کنند. همه چیز صدم ثانیه‌ای اتفاق می‌‌افتاد. مثلا اینکه درست بعد از همزمان با گرم شدن گونه هایم، قلبم یخ بست از عبور ناگهانی این فکر از ذهنم که مبادا عشقی‌ که اعتمادی چنین راا بنا می‌کند، چیزی یک طرفه باشد. به این صورت که مثلا فقط من عاشق توی باشم و این عشق آنقدر قویست که به من فرصت این فکر که آیا توی هم عاشق من هستی‌ راا نمی‌‌دهد. مثل کودکی که آدامس بخواهد و این راا آنقدر بخواهد که در این لحظه دیگر هیچ چیزی برایش مهم نباشد! نه فکر اینکه آیا مادر پولش راا دارد؟ آیا آدامس چیز خوبیست؟ آیا خوش معزز است؟ و و و... نکند که این اعتماد مطلق من به توی چیزی جز توهّم یک عشق قوی یک طرفه نباشد؟ کاف یکی‌ از پاهایم روی سنگریزه‌ای که انگار جایش محکم نبوده می‌‌لغزد، و من در حالیکه تمام فکرم این است که آیا توی هم چنین عشقی‌ به من داری و آیا این اعتماد دود طرفه است، دستهایم راا به هر طرف تکان می‌‌دهم که هوا راا بگیرم. همه چیز صدم ثانیه‌ای اتفاق می‌‌افتاد. لحظه‌ای بعد، میان زمین و آسمان در حال مرور کردن کّل زندگیم هستم و در همان صدم ثانیه‌هایی‌ که کش می‌‌آیند، به این فکر می‌‌کنم که چقدر وقت و فرصت راا بیهوده هدر داده‌ام و‌ای کاش می‌‌شد برگردم و از نوی تور دیگری شروع کنم. توی مدام کوچک و کوچک تر می‌‌شوی و من تنها چیزی که می‌‌شنوم صدای نفسهاییست که می‌‌دانم دیگر تکرارشان نخواهم کرد. دلم برای همه چیز تنگ میشود، و توی هنوز داری این بالا کوچکک یو کوچک تر می‌‌شوی و فریاد می‌‌کشی‌. لحظه‌های آخر به این فکر می‌‌کنم که بهای شک کردن به اعتماد چیز گرانیست، و به اینکه چقد توی، پدر یو مادرم، خواهارانم، خواهار زادهایم، و دامادهایمان راا دوست دارم. دوست ندارم سیاه بپوشید. کاش این راا قبلان به یکی‌ تان گوشزد کرده بودم.

Freitag, 9. November 2012

کودک تنها

با من دوس میشی‌؟

کباب


وقتی‌ یک نفر از چشمت میوفته، دیگه هر کاریم بکنی‌ که خودتو راضی‌ کنی‌ که بتونی‌ باهاش معاشرت بکنی‌، نمی‌شه که نمی‌شه. مثل کبابی می‌شه که دیگه به سیخ نمی‌چسبه، هی‌ می‌ریزه پایین. هیچ جوره به دلت نمی‌چسبه دیگه. فایده نداره

Mittwoch, 24. Oktober 2012

من به نجات نسل بشر اطمينان داشتم


من يك بره ي كوچك بودم؛ يك بچه آهو. من يك دخترك نوجوان با يك دنيا تجربه ي عجيب بودم كه عليرغم كوله بار تجربه هایی كه بزرگ تر از سنش بود، هنوز فكر مي كرد آدمها هر قدر هم كه بد باشند، مي شود دوستشان داشت و باهاشان مدارا كرد. من با تمام تكه هاي قلبي كه بعد از چند بار شكسته شدن ديگر به هم جفت و جور نمي شدند، هنوز اطمينان داشتم كه به نسل بشر اميد هست.
تو آمدي. از راه رسيدي؛ و من با يك دنيا شوق كودكانه اجازه دادم قلم را از من بگيري و جاي من بنويسي. شك نداشتم كه زيبا تر از من مي نويسي. دراز كشيدم روي چمن ها و چشمانم را بستم. لبخند مي زدم...
نمي دانم چه مدت چشمانم بسته بود و آرامش را نفس مي كشيدم. چمانم را كه بار كردم، از من يك گرگ ساخته بودي. يگ گرگ خشمگين كه يك چشمش را در يك درگيري ناجوانمردانه از دست داده بود و يك پايش هم بعد از آن، لنگ مي زد. تو از من يك گرگ ساخته بودي. يك گرگ زخمي كه اعتمادش را به قبيله اش از دست داده بود. گرگ كور شلي كه با همان يك چشم باقيمانده اش، همه را بي استراحت مي پاييد و دنبال كوچكترين حركتي مي گشت تا به ديگران حمله كند، مبادا كه آنها زودتر حمله را آغاز كنند. تو از من يك موجود آسيب پذير ساخته بودي كه باور كرده بود براي زنده ماندن بايد دريد تا دريده نشد. سالها مي گذرد. سالها از آن حادثه ي اعتماد كوركورانه اي كه همه چيز را عوض كرد مي گذرد و من هنوز، در حاليكه در اين قالب درمانده گير كرده ام، مانده ام كه چگونه از شر اين موجود خلاص شوم. من بي آنكه دست خودم باشد، به هر كسي كه كوچكترين شكي درمن بر انگيزد حمله مي كنم، گاز مي گيرم، و خشونت به خرج مي دهم تا مبادا چشم ديگرم را هم از من بگيرند و از هر دو پا ناتوانم كنند. من هيچ دلم نمي خواهد اينطور باشم، اما تو چنان داستان را عوض كرده اي، كه حالا حالاها من بايد دست و پا بزنم تا شايد تغییر كند. اگرچه كه حقيقت اين است كه چشم و پايم را ديگر هر كاري هم بكنم، بدست نخواهم آورد.


پريسا

وين، ٣:٠٠ بعد از ظهر
توي اتوبوس به سمت ديدن فرناز
٣ آبان ١٣٩١
٢٤ اكتبر ٢٠١٢

Creative Commons License